خرید بک لینک
میگه: این لباس بهم میاد؟! میگم: خب... اون یکی بهتره... :) میگه: یعنی بهم نمیاد؟! :/ ( با دلخوری میره نظرِ یکی دیگه رو بپرسه! ) میگه: میدونی چند وقته همو ندیده بودیم؟! :) میگم: آره یک سالی میشه فکر کنم :| میگه: دلت برام تنگ نشده بود؟! میگم: ... :) میگه: پس دلت تنگ نشده بود :/ ( ناراحت میشه میره! ) + انگار بعضی ها دروغ بشنوند راحت تر و راضی ترند! + ۴۰ درصد از تنهاییِ الانم رو مدیونِ رک بودنم هستم! + دوست داشتن یه چیزِ دلیه! به زور که نمیشه کسی رو دوست داشت! + نسبت به ۹۹ درصدِ آدم های اطرافم خنثی هستم! پس طبیعیه دلم براشون تنگ نشه! اون یک درصد هم خانواده م هستن :) + چرا این پست اینطوری شد؟! :/ + لبخند لطفا :))

برچسب: نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: سه شنبه 26 بهمن 1395 ساعت: 0:59

فکر نمی کنم خداوند برای آفرینش بنده هایش از گِل های متفاوت استفاده کرده باشد! من، بقالِ سرِ کوچه، آقایی که نمی شنود، خانمی که نمی بیند و کودکی که پاهایش توانایی حرکت ندارند همه با یک نوع گِل آفریده شده ایم! زمانِ آفرینش، از هیچ کدام از ما نپرسیدند دوست داری در کدام کشور، کدام شهر و یا کدام منطقه به دنیا بیایی. من متعلق به یکی از روستاهای به نسبت کوچک با کمترین امکانات هستم! درست است که آن جا متولد نشده ام و آن جا قد نکشیده ام ولی اصل و ریشه ی من آن جاست! محروم بودن از یکسری امکانات، عدم آگاهی و شناختِ یکسری مسائل را به دنبال دارد. طبیعی است که برخی مسائل برای هم وطنان روستایی گنگ و مبهم باشد در صورتی که برای شهرنشینان ساده و پیشِ پا افتاده. پس چرا بخاطرِ این موضوع اهالی روستا نشین را موردِ تمسخر قرار می دهیم؟! چرا هر وقت می خواهیم به کسی توهین کنیم از لفظِ دهاتی استفاده می کنیم؟! چیزی که بارها در پست های اهالی بلاگ مشاهده کردم! مگر دهاتی ها چه مشکلی دارند؟! جز این که محرومند از حداقل امکاناتِ شما؟! از کلِ سال های تحصیلم فقط پنجمِ دبستان را در روستای خودمان درس خواندم. بودند هم کلاسی ها

برچسب: نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: سه شنبه 26 بهمن 1395 ساعت: 0:59

بارون می باره شدید... زدم بیرون... اما بدونِ ماشین... بدونِ چتر... :) + پستِ قبل یک ساعت بعد از انتشار حذف شد... کسانی که دیدن اعتراف کنن کارشون دارم :|| + از دیشب بیش از بیست بار شنیدم این آهنگ رو... به جنون میرسونه منو... :) متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="AutoStart" value="False">

برچسب: نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: سه شنبه 26 بهمن 1395 ساعت: 0:59

ساعت ۲۳:۵۵ همه جا تاریک... من جلوی تلوزیون در حالی که زانو زده بودم... شبکه خبر... خبرنگار: چرا متمرکز شدید روی یک بخش؟! چیزی شده؟! آقای ملکی: بله، پیکر یکی از همکاران مون رو پیدا کردیم... ساعت ۰۰:۳۰ آبجی: پیکر یکی دیگه از آتش نشان ها رو هم پیدا کردن :( من: :'((( خیلی ناراحتم... خیلی... حتی ناراحت تر از وقتی که دایی بی جونم رو از زیر آوار بیرون کشیدن... خدایا :( + خوابم نمیبره... آشفته و داغونم...

برچسب: نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 3:38

حالم گرفته بود...زد به سرم که برم بیرون... بارون که میباره میگن هوا دو نفره ست! :| آره واقعا هوا دو نفره بود... حاضر شدم، چادرم رو برداشتم... رفتیم بیرون... دوتایی :) من و خدا :) بدونِ مزاحم... شیشه های ماشین رو کشیدم پایین... :-/ نسیم، عاشقِ سرما، بارون و سرعته! یک دستم رو گرفتم زیر بارون... عجب حسِ نابی ^_^ حالم خوب شد... به همین راحتی... خدایا شکرت :) ممنونم که هستی :) دو نفره هایمان مستدام خالقم :) + نزدیک بود تصادف کنم :| ++ میگن بارون که میباره دعا مستجاب میشه... دعا میکنم لحظه هاتون همیشه خدایی باشه :)

برچسب: نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 3:38

پشتِ چهره ی مهربانِ بعضی ها، هیولایی دو سر پنهان شده! و این هیولاهای انسان نما، تحملِ دیدنِ پاکیِ ملکه ای چون تو را ندارند! خوب میدانند تو از تبارِ احساسی... از جنسِ بلور... با یک "دوستت دارم" فریبت میدهند... معصومیتت را که ربودند... رهایت می کنند... و تو می مانی و ... هیچ مترسکی را شبیه گرگ نساختند، شبیه پلنگ، یا خرس هم نساختند به گمانم ترسناک تر از آدمیزاد نیافته اند مترسک سازها... + من در مقابلِ انسان هایی که خودشون رو به خواب زدن هیچ مسئولیتی ندارم! ++ تو یه ملکه ای! مراقبِ خودت باش...

برچسب: نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 3:38

خیلی زودتر میخواستم این پست رو بذارم... ولی حادثه ی پلاسکو... روحِ آتش نشانانِ قهرمان مون قرینِ رحمتِ پروردگار... بگذریم... من از تخمِ مرغ شدیداً متنفرم! بعد مادر و پدرِ گرامی همچین کیکی برام خریدن! پدرِ گرامی فرمودن حداقل اینطوری تخمِ مرغ بخور! برات خوبه :)))

برچسب: نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 3:38

اینجا بودن های نبودن وارم با نبودن های بودن وارت درهم آمیخته مثلِ آن بستنی های معجون که هیچوقت با هم نخوردیم! کاش بودی نبودن هایت، بودن هایم را ربوده برگرد + تراوشاتِ یک ذهنِ خسته...

برچسب: نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 3:38

روزایی که میرم آزمون بدم یکی از دخترا همیشه روی اعصابمه... از اون دخترای آرایشِ غلیظ کرده ی ساپورت پوش با کفشِ پاشنه بلند و البته چادر :/ حکمتِ چادرِ دورِ کمرش رو نمی فهمم! خب یا نپوش یا اگه می پوشی کامل بپوش! این چه کاریه آخه؟! :/ چادر حرمت داره! نباید وسیله ای باشه برای مرکزِ توجهِ دیگران قرار گرفتن! این بی حرمتی به چادر و چادریاست! نکنین این کار ها رو... نکنین...

برچسب: نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 3:38

سوم راهنمایی که بودم، می خواستم بخاطرِ شادی مادرم تمامِ تلاشم رو به کار بگیرم تا معدلم ۲۰ بشه! بلاگرای سمپادی میدونن توی این مدارس رقابت بر سرِ صدمِ نمره ست! توی مدرسه ی ما به ندرت اتفاق می افتاد که کسی بتونه به این معدل برسه! یادمه اون سال خیلی تلاش کردم... خیلی درس خوندم... همه ی امتحاناتِ نوبتِ اولم رو خوب دادم بجز اجتماعی! همه رو ۲۰ شدم، اجتماعی ۱۸.۷۵ :| یک سوال رو بلد نبودم چون از پاورقی طرح شده بود و از بختِ بدِ بنده بارمِ بالایی داشت! بعد از اینکه دبیرمون برگه ها رو داد، بچه ها شروع کردن به اعتراض کردن که چرا سوال از پاورقی طرح شده! دبیرمون اعتنایی نکرد و بعد از چند دقیقه به من که همه ی وجودم رو توی برگه ی امتحانم مچاله کرده بودم نیم نگاهی انداخت و گفت: چرا خراب کردی؟! گفتم بخاطرِ غفلت! باید با دقت کتاب رو مطالعه می کردم و از پاورقی ها هم غافل نمی شدم. اشتباه از من بوده. همه سکوت کردن! بعد از چند روز که کارنامه ها رو دادن، متوجه شدم معدلم ۲۰ شده! دبیرِ گرامی بخاطر پذیرفتن اشتباهم و همچنین آگاهی از اینکه تنها نمره ی غیرِ بیستِ من اجتماعی بوده، درخواستِ تغییر نمره ی من رو داده بو

برچسب: نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 3:38

یه وقتایی خسته میشی... از کاربردِ مشتق، مفعول فیه، اسید و باز، شکستِ نور و ژنتیک حتی! دلت میخواد حرف بزنی... حرف بشنوی... دلت میخواد یکی باشه تا بشکنه سکوتِ حاکم بر مغزت رو... کی میاد یکم حرف بزنیم؟! راجع به هر چی... فقط حرف بزنیم... فقط لبخند یادتون نره :)

برچسب: نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 3:38

آذر ماهِ سالِ گذشته، شنیدم که دخترِ یکی از دوستانِ قدیمی و البته صمیمیِ مادرم تصیمیم گرفته به یکی از خواستگارهاش جوابِ مثبت بده... چند سالی از من کوچکتره و پدر و مادرش حدوداً دو ساله از هم جدا شدن... با توجه به سنِ کمش طبیعی بود که همه مخالفت کنند... خیلی ها از جمله مادرم از سختی ها و پیچیدگی های زندگی براش گفتند... ولی اون تصمیمش رو گرفته بود! با اصرار های خواستگارِ محترم و صحبت های خانواده ش، مادرش رضایت داد و عقد انجام شد... همون روزها گفتم این ازدواج به جایی نمیرسه! دیر یا زود ختم به طلاق میشه! شک نکنید! و در آخر شد آنچه که نباید... آذر ماهِ امسال بعد از چند ماه دعوا از هم جدا شدن! -__- بعضی ها فکر می کنن خیلی عاشقن! با یک نگاه دل میسپرن! عشقی که در یک ثانیه با یک نگاه بوجود بیاد در کمتر از یک صدمِ ثانیه هم از بین میره! به شخصه معتقدم باید عاشقِ افکار، عقاید، نگرش، نوعِ رفتار و برخوردِ کسی بشیم که قراره معشوق خطاب بشه! نه فقط ظاهر... عشق به حقیقتِ وجودیِ آدما، عشق به ظاهر رو به دنبالش میاره... اما عکسش همیشه اتفاق نمیفته! متاسفانه خیلی ها درک درستی از عشق ندارن! اصلا نمیدونن هدف

برچسب: نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 3:38

شاعر می فرماید: با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد و باز هم شاعر می فرماید: لب تو میوه ی ممنوع، ولی لب هایم هر چه از طعمِ لبِ سرخِ تو دل کند نشد + میگن دوست داشتنی که دلیل داشته باشه یا احترامه یا ریا! من ماکارونی رو با دلیل دوست دارم! احترامه یا ریا؟! :)) + یکی از لذت های زندگیم خوردنِ ماکارونی همراه با گوش دادن به آهنگ های محسنِ چاوُشی هست :) متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="AutoStart" value="False">

برچسب: نویسنده: سپیده حسینی تاريخ: پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 3:38

صفحه بندی